Date Archives

مارس 2019

اصالت سازمان

مقدمه
اصالت سازمان و یا به اصطلاح اورگانیزاسیونیسم، در حقیقت نوعی تحلیل جامعه‌شناختی سامانه‌ای (سیستمی)است که به سازمان به عنوان یک کل منسجم سازمان‌یافته با ساختاری متکی بر اصول و قانونمندی‌های سامانه ای اصالت داده و آن را به عنوان قوی‌ترین عامل و موتور حرکت و توسعه جامعه می‌داند.
هیچ یک از عوامل تولید اعم از زمین، تکنولوژی، آب، نیروی انسانی و سرمایه قادر به توسعه و حرکت جامعه نمی‌توانند باشند مگر به کمک سامان‌یافتگی و برقراری ساختار قانونمند ارتباطات اجتماعی. نیروی انسانی در هر جامعه اگرساختار سامانه‌ای به خود نگیرد حتی تربیت بهترین متخصصان و یا ورود پیشرفته‌ترین تکنولوژی و برخورداری از بهترین و حاصلخیزترین زمین، آب، معدن، تأسیسات و امکانات تولیدی قادر به پیشرفت، تحول و توسعه جامعه نخواهند بود.
یک سازمان اجتماعی زمانی می‌تواند وجودی عینی، پایدار و کارآمد داشته باشد که بر آن شرایط سامانه‌ای که در این کتاب مورد تحلیل قرار خواهیم داد، حاکم باشد. اگرچه جامعه خود از نهادهای مختلفی تشکیل شده، که هر نهاد برای دستیابی به اهداف خود به شکل‌دهی سازمان‌های مختلفی می‌پردازد، اما قانون ارتباط وسیع و لایتناهی سامانه‌های باز نسبت به هم حکم می‌کنند که جامعه را نیز سامانه‌ای بدانیم. یکپارچه و منسجم که از ارتباط قانونمند زیر سامانه‌های مختلفی شکل گرفته است.
اگر جامعه را از دید وسیع سامانه‌ای مورد تحلیل قرار دهیم، قادر خوهیم بود به بسیاری از اختلاف نظرها و تعصبات نظری حاکم در جامعه‌شناسی و سایر علوم نظری پایان دهیم. فرهنگ‌شناسان با تعصب نظری از رشته تخصصی که دارند، فریاد سر می‌دهند که ریشه تمام مسائل و نارسایی‌های حاکم در جامعه، عوال فرهنگی است، و اگر معضلات و نارسایی‌های فرهنگی حل شوند، جامعه‌ای خواهیم داشت، کارآمد، پیشرفته، سعادتمند و توسعه یافته. اقتصاددانان نیز به نوبه خود ریشه تمامی نارسایی‌ها را در جامعه تنها در اقتصاد آن می‌یابند و عنوان می‌کنند که اگر مسایل اقتصادی در جامعه حل شود، جامعه‌ای خوشبخت و سعادتمند خواهیم داشت. زیرا اقتصاد خود به تنهایی مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه را رفع و رجوع خواهد کرد. سیاسیون اولویت را در فعالیت‌های سیاسی می‌دانند و ریشه تمام نارسایی‌های جامعه را ناشی از نابخردی سیاستمداران و دست‌اندرکاران سیاسی جامعه می‌یابند، روان‌شناسان نیز به نوبه خود ریشه معضلات را در رفتارهای فردی می‌بینند و معتقدند که اگر این رفتارهای فردی تغییر کنند، جامعه تغییر خواهد کرد. از اینها که بگذریم باز در میان مدعیان هر کدام از اینها تضاد و دوگانگی فکری و تشتت نظری مشاهده می‌شود. مثلاً کارگرگرایان را در مقابل ساختارگرایان و بالعکس مشاهده می‌کنیم. یکی دین را عامل پیشرفت می‌داند، دیگری بی‌دینی را. یکی پول را می‌ستاید، دیگری وجود و موجودیت انسان را اصل می‌داند. یکی عقل را اصیل می‌داند و دیگری حس را. حکایت ما حکایت تجسم تصویر پیل است در میان جماعت کوران (یادرمحیطی تاریک)که هر کسی به فراخور جایگاه خود آن را به گونه‌ای توصیف و روایت می‌کند، و به نظر می‌رسد که توصیف همه آنها در تبیین آن جزء کوچک لمس شده درست است، در حالی که هیچ‌کدامشان پیل را در کلیّت وجودی خودش ندیده و نه فهمیده‌اند.

اندر آن تاریکی اش کف می بسود
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را کف به خرطوم افتاد
آن بر او چون باد بیزن شد پدید
آن یکی را دست بر گوشش رسید
گفت شکل پیل دیدم عمود
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت خوداین پیل چون تختی بودست
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
فهم آن می کرد هر جا می شنید
همچنین هریک به جزوی چون رسید
آن یکی دالش لقب داد این الف
از نظرگه گفتشان شد مختلف
اختلاف از گفتشان بیرون شدی

در کف هر کس اگر شمعی بدی

جامعه، سامانه‌ای است که از زیر سامانه‌های مختلفی چون خانواده، اقتصاد، سیاست، تربیت و فرهنگ ایدئولوژیک تشکیل شده که همه بهم وابسته و همبسته‌اند، و اگر تغییری در یکی از اجزاء حاصل آید، بر دیگر اجزاء آن تأثیر می‌گذارد. پس هیچ جزیی را برتر و فراتر از سایر اجزاء نتوان دید و یا پنداشت. چنین تفکر و نگرشی مثل آن است که دستگاه گوارش را برتر از دستگاه گردش خون و یا دستگاه عصبی در پیکره اروگانیک بدن انسان بدانیم. در حالی که وجود آنها شدیداً وابسته به هم است و اگر یکی نباشد، دیگری نیز نخواهد بود، و اگر یکی تغییر کند، سایرین نیز باید تبعیت کنند وگرنه کل سامانه دچار اختلال و بهم ریختگی خواهد شد. درست بهمین دلیل است که ما سازمان را به عنوان یک سامانه اجتماعی، اصیل می‌دانیم، به‌گونه‌ای که هیچ تغییری و یا هیچ حرکتی در جامعه بدون استعانت از این سامانه میسر و یا مؤثر نخواهد بود. اجزائ یک سامانه ممکن است در خارج از ارتباطات قانونمند خود، کارکرد حقیری هم داشته باشند. اما این کارکرد، جزء و قابل اغماض است. در حالیکه کارکرد سامانه بسیار عظیم و در حد بی‌نهایتی از ترکیب کارکردهای اجزاء بصورت مستقل است. مثلاً چگونه می‌توان کارکرد یک سامانه مکانیکی چون هواپیما و یا یک کارخانه عظیم را با کارکرد یکی از پیچ‌ها و یا حتی یکی از زیر سامانه‌هایش خارج از ارتباطات سیستمی‌شان قیاس کرد؟ و یا مثلاً کارکردی که یک انسان به عنوان یک سامانه اورگانیکی فکور، فعال و ناطق دارد، با کارکرد اجزاء‌اش مقایسه کرد. مثلاً می‌توان تصور کرد که مغز انسان بدون برقراری ارتباطات سیستمی با سایر اجزاء قادر به تفکر باشد، عشق بورزد و یا کینه بتوزد؟ این چنین کارکردهای عظیمی در نتیجه ارتباط قانونمند بین اجزاء حاصل می‌شود. پس این سازمان است که به عنوان یک سامانه اجتماعی اهمیت دارد، و نه ارزشمندی اجزاء آن خارج از ارتباطات ساختاری‌شان.
مطالعه جامعه‌شناختی سامانه و یا به اصطلاح لاتین آن سیستم، اگرچه نزدیک به یک قرن است که مورد بحث صاحب‌نظران علوم انسانی قرار گرفته است، اما اغلب آنها مفتون جزئی از این سامانه شده و کمتر به جامعه همچون یک سامانه منسجم و بهم پیوسته و کاملاً قانونمند پرداخته‌اند، در حالیکه تحلیل سامانه نه تنها به عنوان یک تئوری بلکه به عنوان روش تحقیق و تفحص مورد بخث است. زیرا اعتقاد داریم که تحلیل سامانه‌ای جامعه خود یک نوع روش‌شناسی است. این چنین بحثی به ما کمک می‌کند تا جامعه مدرن را دقیقاً بفهمیم و مورد تحلیل قرار دهیم.
تحلیل سامانه‌ای جامعه ما را قادر می‌سازد تا نه تنها بر نظرات جامعه‌شناختی مختلفی مسلط شویم، بلکه هیچ نظریه‌ای را به عنوان وحی منزل و یا تنها راه برون‌رفت جامعه از چالش‌ها، مشکلات و نارسایی‌های اجتماعی تلقی نکنیم. زیرا آنجا که یک ساختار اجتماعی نتواند جوابگوی معضلات و نارسایی‌های اجتماعی باشد، لازمه حل نارسایی‌ها، حفظ و تعصب بر پایداری بدون کم و کاست ساختار قدیم، ضعیف و نارسا نیست، بلکه تغییر آن ساختار از طریق اصلاحات اجتماعی است.
در نهایت تحلیل سامانه‌ای ابزاری است که به‌وسیله آن جامعه‌شناس راقادر می‌سازد تا نه تنها توانایی فهم مطالب جامعه‌شناختی خود را افزایش دهد، بلکه به ارتباط چندگانه و چندجانبه اجزاء اجتماعی در جامعه مدرن پی برده، و فهم مطالب جامعه‌شناختی را از این جامعه چند برابر کند.
به کمک چنین شیوه‌ای از مطالعه و استفاده از روش چند رشته‌ای، به ما اجازه خواهد داد تا اولاً عناصر مختلف وابسته به یک پیکره اجتماعی را در یک مجموعه واحد، با تمام قدرت انعطاف‌پذیری و امکانات خود انطباقی‌اش با شکل‌های مختلف اجتماعی مورد مطالعه قرار دهیم. ثانیاً این شیوه که شاید بیش از آنکه به عنوان یک شیوه تئوریک و توصیفی مطرح باشد و یک کارکرد توضیحی داشته باشد، یک مجموعه‌ای از عناصر پیش‌بینی شده و هدایت شده خواهد بود.
بنابراین شاید بتوان تحلیل سامانه‌ای را به عنوان روش فهم بهتر مطالب مورد استفاده قرار داد، تا یک تئوری صرف. به‌خصوص اینکه مهمترین هدف جامعه‌شناسی هم روشن‌ کردن شکل‌های اجتماعی عینی است، برای اینکه مجموعه کادر روشنفکری آن بتوانند مشاهدات خود را منظم کرده، تا جامعه را در شکل‌های مختلف مورد تفسیر و تحلیل قرار دهند. با این وجود ما در این جا با چالش‌هایی هم مواجهیم. اولین چالش تطابق تئوری و تجربی است. مسلماً در مطالعات تجربی وقتی داده‌ها زیاد و پراکنده باشند، نمی‌توانیم به آسانی آنها را در چهارچوب یک نظریه تئوریکی بگنجانیم، و یا برعکس چهارچوب تئوری وقتی می‌تواند بر داده‌های تجربی منطبق شود که روی داده‌ها در سطح محدودی کار شده باشد. زیرا هر چه تعداد داده‌ها بیشتر شود، زاویه تفاوت‌ها و چندگانگی‌ها در مطالعات اجتماعی بیشتر می‌شود. به‌گونه‌ای که به هیچ وجه نمی‌تواند در چهارچوب یک نظریه تئوریک بگنجد. چالش دیگر باز بودن سامانه‌ها، بالاخص سامانه‌های اجتماعی در حد بسیار وسیع و غیر قابل تصور است که هیچ حد و حدودی را نمی‌توان بر آن متصور بود. این است که محقق جامعه‌شناس که می‌خواهد در تحلیل سامانه اجتماعی به شیوه‌ سامانه‌ای تحقیق و تفسیر و مطالعه کند ناگزیر خواهد بود در یک جایی تأثیرات لایتناهی سامانه‌های دیگر را بر آن نادیده بگیرد و یا آنها را ثابت فرض کند. به عبارت دیگر محقق همیشه نیازمند تحدید سامانه‌ای است که خود به باز بودن آن اذعان دارد. یعنی اجبار پژوهشگر در تحلیل پاره‌ای از موارد سامانه‌ای که او را به انقطاع یک پیکره اجتماعی و یا یک زیرسامانه اجتماعی از یک کل منسجم، سیستماتیک و یکپارچه اجتماعی هدایت می‌کند. در نتیجه این خطر همیشه وجود دارد که سامانه اجتماعی را از ریشه اصلی‌اش جدا سازد. به عبارت دیگر فهم ساده به هم وابستگی که ضرورتاً تحلیل سامانه‌ای ایجاب می‌کند، و ما را ناگزیر می‌سازد تا از میان ارتباطات مختلف حاکم پاره‌ای از آنها را انتخاب کنیم. یعنی پذیرش پاره‌ای تعدیلات در مقایسه با مطالعه جامع ‌سامانه‌ای.
البته سامانه‌سازی به طور عام و یا سازماندهی در نظام اجتماعی به‌طور خاص علاوه بر اثرات کارکردی وسیع و عظیمی که دارد خود به نوعی تضمینی هم می‌تواند باشد، برای اینکه پاره‌ای از عناصر مهم مسألۀ مورد بررسی فراموش نشوند. اما چنین تحلیلی ما را به سوی ارجحیت دادن یکی از عوامل همگونی سامانه هدایت می‌کند. یعنی توجه به کارکرد کلی سامانه باعث نادیده گرفتن و یا بی‌توجهی به دیگر کارکردهای خاص است که از زیر سامانه‌های دیگر آن حاصل می‌شود.
بنابراین همگونی اجزاء سامانه باید در جای دیگری جستجو و پیدا شود. زیرا یک سامانه اجتماعی یعنی یک سازمان کاملاً متفاوت از یک سامانه فیزیکی و یا مکانیکی است. سامانه‌های اجتماعی، سامانه‌هایی بازند که شدیداً می‌توانند تحت تأثیر بی‌نهایتی از عوامل خارجی قرار گیرند. این است که در این سامانه‌ها علاوه بر شکل‌دهی دقیق و قانونمند ارتباطات بین اجزاء، و اعضاء باید همیشه و در همه وقت عوامل ناهمگونی و بی‌سازمانی مورد بررسی، مطالعه، تحقیق و یا نهایتاً پیش‌بینی قرار گیرند.
تحلیل سامانه‌ای خواه ناخواه ما را در مسیر علمی قرار می‌دهد. روش علمی نباید و اصلاً نمی‌تواند در یک موجودیت عینی خلاصه شود، بلکه همان‌طوری که ایو بارل عنوان می‌کند: «آنچه که هست همیشه جایی برای انتخاب آنچه می‌توانست باشد باقی می‌گذارد. موجودیت حاکم همیشه یک نوع از انواع موجودیت‌های بالقوه و پتانسیلی است که می‌توانستند باشند.»(Y-Barel1973 )
مطالعه امکانات بالقوه جزیی از روش علمی است، زیرا چنین مطالعه‌ای به ما اجازه می‌دهد تا دیدی روشن‌تر و توجیه‌پذیرتر از موجودیت حاکم داشته باشیم. این درک، دقیق‌تر از آنچه که وجود دارد، امکان شناخت را از امکانات بالقوه‌ای که در حال حاضر موجودیت عینی ندارند، فراهم می‌سازد. این است که دقیقاً مطالعه سامانه‌ای با تحلیل شرایط بالقوه با هم گره خورده‌اند. امروز علوم اجتماعی بیش از هر زمان دیگری قادر به پاسخگویی به سئوالات و مکانیسم‌های جوامع امروزین است. حتی اگر این علوم نشان دهند که نارسایی‌های حاکم در جامعه چنین مشاهداتی را در حوزه تئوری نسبتاً یگانه‌ای دامن زده‌اند. با این وجود چنین انتظارات مطالعاتی تا حدودی از اشکال مختلف جامعه ناشی می‌شود تا آنجا که بازیگران اجتماعی در نتیجه پیشرفت امکانات رسانه‌ای و نشر انتشار سریع اطلاعات (رسانه‌های دیجیتالی) بسیار سریع تحت تأثیر قرار می‌گیرند. مسأله‌ای که امروز کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد شیوه تحلیل آینده باید محدودیت‌های خاص خود را از جهت حداقل وابستگی‌اش به ایدئولوژی‌های نظری بپذیرد. یعنی از افتادن در فلسفه اجتماعی حاکم در قرن نوزدهم و بیستم و همچنین در پاره‌ای از آینده‌سازی‌های غیر علمی اجتناب کند.
به علاوه دورنمای اجتماعی باید شیوه تحلیلی چندگانه و عمیق را روی مجموعه و یا زیرمجموعه‌های همگون تقویت کند. این اشکال مجموعه‌ها و یا زیرمجموعه‌ها دقیقاً می‌توانند از طریق تحلیل سامانه ساخته شوند. در نهایت دل‌مشغولی آینده تحلیل سامانه یک سازه اجتماعی باید روی مسائل ذیل تأکید کند.
1- روابط و وابستگی‌های متقابل و شدید بین متغیرها
2- طبقه‌بندی این همبستگی‌ها، زیرا به نظر می‌رسد که در سامانه‌های اجتماعی کنش‌های متقابلی از نوع خطی، غیر خطی، دینامیکی و سیبرنتیکی و غیره مشاهده شود.
3- اندازه‌گیری کنش‌های متقابل از نوع شدت و یا تأخیر فاز حاکم و ناشی از کنش
4- مشاهده بی‌حسی و مقاومت نسبت به بعضی از عناصر و یا متغیرهای مربوط به کنش و عکس‌العمل‌های همگرا و یا واگرا در مقابل آن کنش
5- نقد و بررسی سامانه‌ای با تأکید بر تئوری به شیوه‌ای عینی به ویژه با انتخاب متغیرهای استراتژیک
بنابراین تحلیل سامانه‌ای را نباید به عنوان یک فوق تئوری در نظر گرفت که قادر است به سنتز عظیمی از علوم انسانی دست یابد. بلکه چنین تحلیلی بیشتر مجموعه‌ای از روش‌های کاربردی است که ناشناخته‌هایش بسیار زیاد و متنوعند.
شاید تحلیل سامانه‌ای جامعه وسیله‌ای باشد برای تبیین بهتر داده‌ها در یک نظریه‌پردازی تحلیلی. نظریه‌ای که می‌تواند رابطه بین اجزاء و قسمت‌های مختلف یک سامانه را مورد بررسی، نقد و تجدید نظر قرار دهد تا از این طریق کارکردهای آن را افزایش و به حداکثر ممکن ارتقاء دهد. نظریه‌ای که می‌تواند رابطه بین توسعه یک جزء و یا یک زیرمجموعه از یک سامانه را با توسعه تحول و یا دگرگونی کل سامانه نمایان سازد. مثلاً می‌تواند رابطه بین توسعه منطقه‌ای را با توسعه کل یک جامعه و ارتباط سامانه‌ای که بین آنها برقرار است نشان دهد.
در اینجا کلمه سامانه به معنای مجموعه وسایل و منابع، اعم از انسانی و غیر انسانی است که در خدمت دستیابی به یک هدف معین و یا احراز یک کارکرد پیش‌بینی شده و معین هستند.
تأکید متدلوژی مارکیستی روی تضاد است. یعنی نیروی محرکه جامعه را برای دگرگونی و تغییر تضاد می‌داند. در حالی که جامعه‌شناسی سامانه‌ای بر روی تعادل تأکید دارد. در اینجا جامعه را سامانه‌ای می‌دانیم که برای حرکتش و برای بقایش همیشه ناگزیر از حفظ تعادل خود بوده و هر از گاهی که از تعادل خود باز می‌ماند. برای برگرداندن آن از طریق نیروهای درونی و بیرونی به تکاپو می‌افتد تا آنجا که تعادل را به سوی خود برگرداند. وگرنه محکوم به فناست،و این عامل حرکت و دگرگونی جامعه است. سامانه‌ها از بی‌تعادلی گریزانند، زیرا بی‌تعادلی آنها را به سوی مرگ و نیستی می‌کشاند. پس برای ثبات و حفظ این تعادل می‌جنگند و گاهی با هرگونه تغییری مبارزه می‌کنند و آنرا پس می‌زنند،و یا برعکس برای دستیابی به تعادلی جدید دگرگونی می‌پذیرند. و ناگزیر از سازش و انعطاف‌پذیری ساختاری می‌شوند.
به هر حال متدلوژی سامانه‌ای بر روی فروض اولیه زیر استواراست.
1- تأکید روی رابطه بین عناصر به عنوان داده‌های اولیه و نه به عنوان عناصری مجرد و غیر وابسته
2- درک یک سامانه به عنوان یک تمامیت و یک کلیت
3- منطق ارتباط بین جزء و کل
4- اهمیت قائل شدن به چندگانگی سطوح
5- اعلام نامکفی بودن متدهای تحلیل و تحقیق از شیوه صرفاً سامانه‌ای و امکان به کارگیری تحلیل تئوری علی (علت و معلولی) با توجه به نیاز علوم اجتماعی
به هر حال نظریه سامانه باید بتواند نظر یات جامعه‌شناسی سازشی و یا تعادل‌ را با نظریات جامعه‌شناسی تضاد در هم بیامیزد. حتی اگر این ادغام مسأله غامضی را ایجاد کند.(j.c.Luganص63)
از نظر ما عناصر دیگر مثبت در این رابطه عبارتند از:
– ظرفیت آمیزش بین رشته‌ای است یعنی تحلیل سامانه‌ای قادر است در زمانی نه چندان دور کلیه علوم را بهم پیوند دهد. به هر حال دیدگاه سامانه‌ای ما را ناگزیر می‌سازد که به حوزه‌های سایر علوم اجتماعی نیز توجه داشته باشیم تا امکان پیشرفت در خود آن حوزه فراهم شود.